غزل های زیبا
فرصت دهید گریه کند بی صدا فرات

شعری سروده ام همه از ماجرای تو !

زیباتر از سروده ی من چشم های تو !

پایین تر از مسیر تو چادر زدیم تا

هنگام رفتنت ، بنشینم به پای تو

گفتی دلت گرفته ؟ کمی جابه جا شویم !

تا قلب من همیشه بگیرد به جای تو

خوب اند واژه های من اما نه مثل تو

عالی ست ، شعر من ، نه شبیه صدای تو

چشم تو مشق شاعری ام می دهد عزیز !

هر چه غزل مراست ، یکایک فدای تو !

حال و هوای شاعری ات را به من بده

تا گم شود هوای دلم در هوای تو

با خنده آفریده تو را و مرا از اشک

خیلی ست فرق خالق من با خدای تو !

ماندانا ملکی

 

[ شنبه هفدهم خرداد 1393 ] [ 16:39 ] [ سنگ صبور ] [ ]
دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «کربلای پنج» رفت

یادهای رفته دیشب هست شد

شعرم از جامی اثیری مست شد

تا به اقیانوس ‌های دور دست

هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد

مثنوی در شیشه مجنون نشست

آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد

اولین مصرع چو بر کاغذ دوید

آسمان در پیش رویم دست شد…

یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها

آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد

باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود

چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

باز دیشب دیده، جیحون را گریست

راز سبز عشق مجنون را گریست

باز دیشب برکه‌ها دریا شدند

عقده‌ های ناگشوده وا شدند

خواب دیدم کربلا باریده بود

بر تمام شب خدا باریده بود

خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

آسمان در چشم‌ها ترکیده بود

مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرین منزل نبود

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟

پشت این لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!

یادها تا صبح زاری می‌کنند

واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌کنند

خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت

یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

ای سواران بلندای سهیل!

شوکران نوشان «گردان کمیل!»

ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراه‌ تان

ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

از گروه عاشقان جا مانده‌اید

ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهای نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شدیم

غافل از جادوی سنگرها شدیم

از غریو موج ‌ها غافل شدیم

غرق در آرامش ساحل شدیم

فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

فرصت از اشک و از خون تر شدن

از زمستان نیز عریان ‌تر شدن

فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

در دهان داغ آتش، گل شد

یاد باد آن آرزوهای نجیب

یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب

اینک اما فصل تنها ماندن است

فصل تصنیف دریغا خواندن است

اینک اما غربتم عریان شده است

حاصل آغازها پایان شده است

اینک این ماییم، عریان و علیل

دستمان کوتاه و خرما بر نخیل

روی لبخندم صدایی گم شده است

پشت رؤیایم هوایی گم شده است

چشم‌هایم محو در بال کسی ‌ست

در خیابان‌ ها به دنبال کسی ‌ست

نخل ‌های سر جدا، یادش به‌ خیر!

ای بسیجی‌ها! خدا، یادش به ‌خیر!

فصل سرخ بی‌قراری‌ ها گذشت

فرصت شب‌ زنده ‌داری ‌ها گذشت

این قلم امشب کفن پوشیده است

آرزوها را به تن پوشیده است

واژه‌هایم را هدایت می‌کند

از جدایی ‌ها شکایت می‌کند

«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود

غرق در باران «روح الله» بود

جام را با او زدید و گم شدید

پای شب هوهو زدید و گم شدید

بازگردید ای کفن‌ پوشان پاک!

غرق شد این نسل در امواج خاک

باز باران خزان ‌پوشان زرد

باز توفان کفن ‌پوشان درد

باز در من بادها آشفته‌اند

لحظه ‌هایم را به شب آغشته‌اند

آمدیم و قاف ‌ها در قید ماند

قلب ما در «پاسگاه زید» ماند

طالب فرهادها جز کوه نیست

مرهم این زخم جز اندوه نیست

عقده‌ها رفتند و علت مانده است

در گلویم «حاج همت» مانده است

زخمی‌ام اما نمک حق من است

درد دارم نی ‌لبک حق من است

پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

پیش از این‌ ها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

بعضی از آن ‌ها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز یم خون تر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

«باکری» را «باقری» را «کاوه» را

هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ ها اُحد را ساختند

خون‌ فروشی کرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین کنیم

تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم

با خمینی جلوه ما دیگر است

او هزاران روح در یک پیکر است

ما ز شور عاشقی آکنده‌ایم

ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

گر چه در رنجیم، در بندیم ما

زیر پای او دماوندیم ما

سینه پر آهیم، اما آهنیم

نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

این نشان! پس نوش ‌داروها کجاست؟

ای بسیجی‌ها زمان را باد برد!

تیشه‌ ها را آخرین فرهاد برد

من غرور آخرین پروانه‌ام

با تمام دردها هم‌خانه‌ام

ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!

ای تمام نخل‌ها بی‌سر شوید!

ای غروب خاک را آموخته!

چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!

ای زمین، ای رمل‌ها، ای ماسه‌ها

ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

عده‌ای از ما برادر داده‌ایم

ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده‌های کمتر از مردار‌ها!

با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

با همان ‌هایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را در هم نورد

از نسیم شادی یاران بگو!

از «شکست حصر آبادان» بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در «فتح المبین»

از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو

ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!

از همان‌هایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب‌ شکاران سحراندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گل‌ ها که می‌بردی بگو!

از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

ای جماعت! جنگ یک آیینه است

هفته تاریخ را آدینه است

لحظه‌ای از این همیشه بگذرید

اندر این آیینه خود را بنگرید

ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

ابتدا اندوه‌هامان خرد بود

رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند

زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند

ای شهیدان! دردها برگشته‌اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل‌هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشم‌هامان مست و جادوگر شدند

روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند

آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند

هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند

وهم‌ ها فردای مردم می‌شوند…

فانیان وادی بی ‌سنگری!

تیغ ‌های مانده در آهنگری

حاصل آن ماجراها حیرت است؟

میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

زخمی‌ام، اما نمک… بی‌فایده است

درد دارم، نی‌لبک… بی‌فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشکر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شب‌غاره‌ها

آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ها!

حسین جعفریان

[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 12:46 ] [ سنگ صبور ] [ ]
سلام آقا!
ما مشق غم عشق تو را خوش ننوشتیم.
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما!

گریاد تو جرم است غمی نیست که عشق است.
جرمی که نوشتند به پای همه ی ما!

در آتش عشق تو اگر مست نسوزیم.
سوزانده شدن باد سزای همه ی ما!!!
اللهم عجل لولیک ...

[ چهارشنبه هفتم خرداد 1393 ] [ 22:27 ] [ سنگ صبور ] [ ]
و قصه خواست ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از آن گنبد کبودش را

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

یکی نبود که جانی به داستان بدهد
و مثل آینه او را به او نشان بدهد

یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد
یکی که نور خودش را از او عبور دهد

یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود
و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود


نوشت آینه و خواست برملا باشد
نخواست غیر خودش هیچ کس خدا باشد

نوشت آینه و محو او شد آیینه
نخواست آینه اش از خودش جدا باشد

شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد
که انعکاس خداوندی خدا باشد

شکفت آینه و شد دوازده چشمه
و خواست تا که در این چشمه ها فنا باشد

و چشمه ها همه رفتند تا به او برسند
به او که خواست خدا چشمه ی بقا باشد

نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید
که اصلاً از همه ی قیدها رها باشد

خدا، خدای جلالت خدای غیرت بود
که خواست، آینه ناموس کبریا باشد


نشست؛ بر رخ آیینه اش نقاب انداخت
و نرم سایه ی خود را بر آفتاب انداخت

در این حجاب، جلال و جمال "او" پیداست
"هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست"

نشاند پیش خودش یاس آفرینش را
و داد دسته ی دستاس آفرینش را

به دست او که دو عالم، غبار معجر او
و داد دست خدا را به دست دیگر او

به قصه گفت ببیند یکی نبودش را
بنا کند پس از این گنبد کبودش را...

...

رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود
زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود

چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش
انار تازه بچیند برای او در عرش

کمی بلندتر از گریه های کودکشان
درخت های جهان در حیاط کوچکشان

کنار باغچه، زن داشت ربنا می کاشت
برای تک تک همسایه ها دعا می کاشت

و بی قرارتر از کودکی که در بر داشت
غروب می شد و زن فکر شام در سر داشت

چه خانه ای ست که حتی نسیم در می زد
فدای قلب تو وقتی یتیم در می زد

صدای پا که می آمد تو پشت در بودی
به یاد در زدن هر شب پدر بودی

فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود
اسیر لقمه ی نانت فقیر آمده بود

صدای پا که می آید... علی ست شاید... نه...
همیشه پشت در اما...کسی که باید... نه...

نسیمی از خم کوچه، بهار می آورد
علی برای حبیبش انار می آورد

خبر دهان به دهان شد انار را بردند
و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند

ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند
انار را همه بردند و نار آوردند

قرار بود نرنجی ز خار هم... اما...
به چادرت ننشیند غبار هم... اما...

قرار بود که تنها تو کار ِخانه کنی
نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی

فدای نافله ات! از خدا چه می خواهی؟
رمق نمانده برایت...شفا نمی خواهی؟

...

صدای گریه ی مردی غریب می آید
تو می روی همه جا بوی سیب می آید

تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی ماه
به عزت و شرف لاإله إلاالله

...

خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود
یکی نبود و خدا در دلش سخن ها بود

و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را
سیاه پوش کند گنبد کبودش را

حسن بیاتانی

 

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 17:9 ] [ سنگ صبور ] [ ]
...و به همراه همان ابر که باران آورد

مهربانی خدا در زد و مهمان آورد

باد یک نامه بی واژه به کنعان آورد

بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد


به سر شعر هوای غزلی زیبا زد

دختر حضرت موسی به دل دریا زد


چادرش دست نوازش به سر دشت کشید

دشت هم از نفس چادر او گل می چید

چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید

من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید


باور این سفر از درک من و ما دور است

شاعرانه غزلی راهی "بیت النور" است


آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید

عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید

که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید

عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید


ماند تا آینهء مادر دنیا باشد

حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد


صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز

بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز

چشم در راه برادر شد اگر هفده روز


روز و شب  پلک ترش روضه مرتب می خواند

شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند


سیدحمیدرضا برقعی

[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 22:0 ] [ سنگ صبور ] [ ]
خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا

وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی


باب نیاز باب شهادت درِ بهشت

روی تو باز شد همه درها یکی یکی


سردار بی‌سر آمده‌ای تا که خم شوند

از روی دارها همه سرها یکی یکی


رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما

مشتِ پُر قضا و قدرها یکی یکی


رفتی که بین مردم دنیا عوض شود

درباره‌ی بهشت نظرها یکی یکی


در آسمان دهیم به هم ما نشانشان

آنان که گم شدند سحرها یکی یکی


آنان که تا سحر به تماشای یادشان

قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی


مهدی رحیمی

[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 23:14 ] [ سنگ صبور ] [ ]
بگذار تا یادی کنیم از "آب، بابا"


سرمشق های "سیب، سینی، سوت، سارا"


بنویس بابا، آب و نان را آبرو داد


بنویس بابا زندگی را سمت و سو داد


نقطه، سر خط "باز باران، با ترانه"


بنویس بابا رفت میدان، بی بهانه


بنویس شعر ِ "یاد یار مهربان" را


درس "شب تاریک و ماه و آسمان" را


بنویس بابا روزگاری دیدبان بود


روزی شعاع ِ دید ِ او تا بی کران بود


امروز اما دیدگانش "سو" ندارد


امروز دیگر قدرت بازو ندارد


بابا خروشان بود روزی مثل کارون


اما امانش را بریده، سرفه اکنون


"آن مرد آمد"، بود سر مشق دبستان


امروز "بابا" گشته سر مشق دلیران


آن مرد آمد، زیر باران، ناز نازان


این مرد هم آمد، ولی بر دوش یاران


آن مرد آمد، از افق های خیالی


این مرد آمد، واقعی، اما هلالی


آن مرد، می گفتند، روزی "داس دارد"


این مرد، اما، صولت عباس دارد


آن مرد با این مرد، خیلی فرق دارد


فرقی، چو فرق بین غرب و شرق دارد

[ شنبه بیستم اردیبهشت 1393 ] [ 0:27 ] [ سنگ صبور ] [ ]
شور و شوق سفر گرفته دلی ،از مَنِ خود اثر نمی خواهد 

دل سپرده به آسمان و ولی ، سفرش بال و پر نمی خواهد 

روضه خوان یک نفس بخوان امشب ، روضه ی اشک و آه و ماتم را 

عاشقی که شکسته بال و پرش ، غیر ِ چشمان تر نمی خواهد 

لرزه افتاده بر تَنِ شاعر ، هی زمین می خورد وَ می افتد 

تارسیدن به گنبد ِ سرخت ، یک قدم بیشتر نمی خواهد 

بی خبر آمدم به سوی شما ، السلام علیک:  ثارالله .... 

عذر من را قبول کن آقا ، عشق – اما – اگر نمی خواهد 

آه ....آقا ...لب ِ شکسته ِ دلی ، درد های نگفته ای دارد 

چشم دارد به مهر و لطف شما ، کفتر نامه بر نمی خواهد 

روضه خوان ، می رسد به طفل صغیر ، تشنه لب روبروی شط ِ فرات 

شور پرواز ناگهان دارد ....! طفل معصوم ((پَر )) نمی خواهد 

تاب ِ گفتن ندارد انگاری ، سینه ی روضه خوان عطش دارد 

کنج مخروبه  کودکی تشنه ، آب را بی پدر نمی خواهد 

آتشی شعله می کشد از دل ، درد در نای و نی نمی گنجد 

خیزران خیزران غم و اندوه ، شکوه ی مختصر نمی خواهد 

موعظه کن امام خوبیها ، روی ((نی )) آیه های یاسین را ... 

آه ....از بی وفایی کوفه ، آه ...هم گوش کر نمی خواهد 

شیعه مدیون ظهر عاشوراست ، سر به تن بی شما نمی ارزد 

تا قیامت به یاد خواهد داشت ، سرفرازی که ((سَر )) نمی خواهد 

سید مهدی نژاد هاشمی

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 10:59 ] [ سنگ صبور ] [ ]
شب تا سحر یکریز صحرا گریه می کرد

 پیش از طلوع صبح فردا گریه می کرد

 تقدیر می خواهد دلش فردا نیاید ...

 عالم برای چه سرا پا گریه می کرد ...؟!

 فردا چه روزی است در تاریخ عالم ...

 یحیی (س)برایش پیش تر ها گریه می کرد 

 درآسمان خورشید دیگر خواهد آمد .... 

مهتاب اما روی (نی) را گریه می کرد

 آخر چرا قابیلیان شمشیر بستید ...؟!

 وقتی بدون شک... اهوارا گریه می کرد

 دیگر چه می خواهید ای نامرد ...مردم

 دنیا نمی بینید آیا گریه می کرد ...؟

 دل پاره کرد از دستتان کوه و در و دشت ... 

تیغ از تمامی ِ زوایا گریه می کرد

 سر از نجیب قبله ی ایمان بریدید ...

 وقتی که خنجر بی محابا گریه می کرد

 شب با وجود زخم های بس عمیقش ... 

باید ورق می خورد اما گریه می کرد  

 یجی بن زکریا از پیامبران الهی که شبیه امام حسین (ع) سرشان بریده شد و از واقعه کربلا خبر داشت 

سيد مهدي نژادهاشمي 

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 10:53 ] [ سنگ صبور ] [ ]
دارد دوباره حال و هوا فرق می کند

حتی عبور ثانیه ها فرق می کند

این روزها که بغض، دلم را گرفته است

با روزهای قبل چرا فرق می کند؟

این پرچم سیاه همین بیرق و علم

حاکی ست با همیشه فضا فرق می کند

دارند بچه ها کتیبه به دیوار می زنند

حتی سروده ی شعرا فرق می کند

یک راست می روم سر اصل مصیبت ام

آقای من عزای شما فرق می کند

هر چند کعبه کعبه و بیت الهی است

اما هوای کرببلا فرق می کند

آقا نگیر خرده اگر شور می زنند

عشق تو با همه به خدا فرق می کند

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

آقا ببخش حال خودم هم عوض شده

این است جای قافیه ها فرق می کند

تا گفت: «یا اُخَیَّ » دلش بی قرار شد

سوز صدا و سوز صدا فرق می کند

بانو نشسته بود و سری روی نیزه بود

اینجا غروب با همه جا فرق می کند

مهدی صفی یار

[ سه شنبه چهاردهم آبان 1392 ] [ 22:46 ] [ سنگ صبور ] [ ]
ای آخرین توسل سبز دعای ما

آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟


شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین

بی تو چه زود می گذرد هفته های ما


در این فراق تا که ببینی چه می کشیم

بگذار چشم های خودت را به جای ما


موعود خانواده! کی از راه می رسی؟

کی مستجاب می شود "آقا بیای ما"؟


کی می شود بیایی و از پشت ابرها

خورشید های تازه بیاری برای ما


آقا اگر نیایی و بالی نیاوری

از دست می رود سفر کربلای ما


علی اکبر لطیفیان

[ جمعه دهم آبان 1392 ] [ 19:32 ] [ سنگ صبور ] [ ]
صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید؟

کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید؟

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست؟

که بود و کیست که از این مسیر می‌آید؟

چه گفته است مگر جبرییل با احمد؟

صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید:‌کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید

کسی که به سختی سوهان، به سختی صخره

کسی که به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست

کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت

خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر

خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه

صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی

به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد

کسی دوباره سراغ فقیر می‌اید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک

کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب

کسی سراغ من گوشه گیر می‌آید

کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش

به دیده بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی

شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی (ع) همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود

به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید؟

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را؟

به این محله خبرها چه دیر می‌آید!

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است

به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی

هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید...

 مرتضي اميري اسفندقه


[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 21:11 ] [ سنگ صبور ] [ ]
پیش‌ روی‌ چشمانم‌ یک‌ درخت‌ و یک‌ جاده‌
انتظار، چون‌ طوفان‌، تکیه‌ بر دلم‌ داده‌
 
بی‌ حضورت‌ ای‌ خورشید! سر به‌ صخره‌ می‌کوبند
ابرهای‌ باران‌زاد، موجهای‌ آزاده‌
 
کوچه‌ کوچه‌ می‌گردد، ماه‌ هم‌ به‌ دنبالت‌
گرچه‌ اهل‌ اینجا نیست‌، این‌ دهاتی‌ ساده‌
 
شاعرانه‌ باید داد، دل‌ به‌ آتش‌ عشقت‌
عاشقانه‌ باید بود، در کنارت‌ آماده‌
 
با تو می‌شود خوشبو، روز و شب‌ ، ولی‌ بی‌ تو
می‌کشد به‌ روی‌ زخم‌، روزگار سمباده‌
 
پیش‌ پایت‌ ای‌ مولا! - عاشقانه‌ بی‌ پروا -
سر به‌ خاک‌ می‌سایند سروهای‌ آزاده‌

[ دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 ] [ 19:32 ] [ سنگ صبور ] [ ]
نگاه می کنم از آینه خیابان را

و ناگزیری باران و راهبندان را

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"

و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را


چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

حراج کرده غم و رنج های انسان را


کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

بلند کرده کسی لای لای شیطان را


چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

چقدر آه کشیدم شهید چمران را


ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...

گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را


غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

پیاده می روم این آخرین خیابان را...


عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

نگاه می کند از پشت شیشه باران را


دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

و چای می خورم و حسرت خراسان را


سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را


عزیز با همه پیری عزیز با همه عشق

به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را


سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم

همین که چند صباحی غروب تهران را...


صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

نگاه می کنم از پنجره بیابان را


نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...


چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است

چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

 


نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی

نگاه کن!

حرم سرور شهیدان را...

حسن بیاتانی


 

[ سه شنبه بیست و سوم مهر 1392 ] [ 21:21 ] [ سنگ صبور ] [ ]
کولیان جنوب شیکاگو، نوجوانان شاخ آفریقا

دختران جوان اورشلیم، موبدان قلمرو بودا


همه در انتظار یک روزن در دل برگ های تقویمند

چشمشان خیره مانده سوی افق، دلشان در امید فرداها...


کودکان گرسنه ی هایتی، مادران اسیر بحرینی

بغض دارند، بغض دلتنگی، گله دارند از خدا حتی


بوی باروت می رسد از مصر، از یمن بوی تند خودسوزی

بچه های یتیم غزه هنوز ناامیدند از همه اما...

...

بیت پنجم رسید و تا اینجا شش نفر از گرسنگی مردند

درد تو چیست جز یتیمی که بی غدا مانده آن سوی دنیا


ما هم این گوشه از جهان خوبیم ،حالمان... ای... بدون تو بد نیست...

سامری ها فریبمان دادند، دور دیدیم چشم موسی را

...


یک شب جمعه...

جمکران...

باران

مهر و سجاده ای به سبک کمیل

آسمان ها به سجده افتادند، کاش می شد شما همین فردا...


 


محمد جواد الهی پور

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 21:14 ] [ سنگ صبور ] [ ]
هر روز در سکوت خیابان ِ دوردست
روی ردیف نازکی از سیم می‌نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می‌زدند
یک بغض کهنه توی گلو داشت... می‌شکست

ابری سپید از سر گلدسته می‌پرید:
جمع کبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها که فکر دانه و آبند و این حرم
جایی که هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها برای حاجتشان بال می‌زنند
حتا یکی به عشق تو آیا پریده‌است؟

رعدی زد آسمان و ترک خورد ناگهان
از غصه‌ی کلاغ، کلاغی که سخت مست...

ابر سپید چرخ زد و تکه‌پاره شد
هرجا کبوتری به زمین رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شکسته بود
تنها کلاغ روی همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من که کبوتر نمی‌شوم
اما دلم به دیدن گلدسته‌ات خوش‌ست

مژگان عباسلو 

[ دوشنبه هشتم مهر 1392 ] [ 21:52 ] [ سنگ صبور ] [ ]
ميترا تقي زاده 
همین دقیقه، همین ساعت آفتاب، درست
کنار حوض، کمی سایه داشت روز نخست

تو کنجِ باغچه، گل‌های سرخ می‌چیدی...
پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببین چگونه برایت هنوز دلتنگ است
کسی که بعدِ تو یک لحظه از تو دست نشست

چه‌قدر نامه نوشتم... دلم پُر است چه‌قدر
امید نیست به این شعرهای ساده‌ی سست

دوباره نامه‌ی من... شهر بی‌وفا شده است
چه خلوت است در این روزها اداره‌ی پست

[ جمعه پنجم مهر 1392 ] [ 21:3 ] [ سنگ صبور ] [ ]

از مرزهای بسته ی خاورمیانه ات

تا جنگهای تشنه به خون زمانه ات

سر می کشد به عمق شعور شبی بلند

سونامی ِ رها شده بر روی شانه ات

تا قعر زندگی و گذر از پل صراط

با خود کشیده است مرا رودخانه ات

سر می زند به عرشه ی بی نا خدای شعر

خوابی که می پرد همه شب از کرانه ات

از هست و نیست می کند اینبار ساقطم 

دستی که ناگهان برود زیر چانه ات

عشق تو خواب تازه ای از مرگ ومیر داشت

در بر گرفته نیمه شبم را بهانه ات

چیزی نمانده است که از هم بپاشد این...

پلهای پیش و روی مرا موریانه ات

مهدی نژادهاشمی

[ پنجشنبه چهارم مهر 1392 ] [ 21:1 ] [ سنگ صبور ] [ ]
مامانده ایم و حسرت دیدار آخرین

باید چکار کرد بدون تو بعد از این ؟


حالا کنار خاطره هاگریه می کنم

مانند ابرها به سر شانۀ زمین


این خاطرات داغ مرا تازه می کنند

شک کرده ام به پاکی ات ای عشق ، با یقین !


گاهی سراغ خلوت شعر مرا بگیر

درهم شکستن دل یک مرد را ببین


بیرون نیا ز خانه ، سر کوچه گرگ ها

با چشم های هرزه نشستند در کمین


تاوان اعتماد مرا خوب داده است !

ماری که پروریده ام او را در آستین


چیزی به غیر شعلۀ آتش نمانده است

از ارتباط تابشِ خورشید و ذرّه بین !


یک عمر گریه کردن و یک عمر انتظار

عاشق شدن نتیجه اش این است ... این ... این


اشکان صمصام

[ چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ] [ 16:1 ] [ سنگ صبور ] [ ]
قطارِ خطّ لبت راهی سمرقند است
بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلــــی زده‌ای بـــاز گوشـــه‌ی مـویت
تو ای همیشه برنده ! شماره‌ات چند است؟

بــــه تــــوپ گـرد دلـــم بــاز دست رد نزنی
مگر «نود» تو ندیدی عزیز من «هَند» است

همین که می‌زنی‌اَش مثل بید می‌لرزم
کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تــو تبلیغ آب انگور است
لبت نشان تجاری شرکت قند است

بِ ... بِ ... ببین کـــه زبــانم دوبــاره بند آمد
زی... زی... زی... زیرِسر برق آن گلوبند است

نشسته نرمیِ شالی به روی شانه‌ی تو
شبیه برف سفیدی که بر دماوند است

دوبـــاره شاعر «جغرافیَ» ت شدم، آخر
گلی جوانی و «تاریخ» از تو شرمنده ست

چرا اهالــی این شهر عـــاشقت نشونــد ؟
چنین که عطر تو در کوچه‌ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند
نگاه تو پی یک صید آبرومند است

هزار «قیصر» و «قاسم» فدای چشمانت
بِکُش! حلال! مگر خون‌بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ی عاشق کبوتر جَلدی است
اگر چه مــی‌پرد امــا همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبح با خودش آورد
و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیـــدی و غــزلـــم را دوبـــاره دود گرفت
نترس – آه کسی نیست - دود اسفند است

قاسم صرافان

[ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392 ] [ 22:6 ] [ سنگ صبور ] [ ]

فرهاد و جمعه های پر از درد و اضطراب
یک مشت زخم کهنه و آینده ای که خواب-
می بیند از همیشه ی تکرار بگذرد
در اتفاق مبهم یک مشت قرص خواب
امشب اسیر وحشت یک حس آنی ام
زل می زنم به خود کشی ماه توی آب
دنیای بوف کوری و مرگ دقیقه ها
دارد مرا به شکل بدی می دهد عذاب
با من غریبه می شود همزاد شاعرم
تنها کسی که مانده برایم در این سراب
وقتی تمام قطب نما های این جهان
چرخیده سمت بی کسی و اشک، التهاب
دیگر میان فلسفه ی مرگ و زندگی
چیزی نمانده جز شبحی توی رختخواب
فرقی ندارد اینکه بگویید مرده است
یا زنده در کشاکش این جبر و انتخاب
انسان بدون عشق عقابی است در قفس

محصور میله های غم انگیز اضطراب !!!

سیدهادی نژادهاشمی 

[ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ] [ 16:42 ] [ سنگ صبور ] [ ]

حوا، بهشت، پرده ی اول: درخت سیب

آدم نشسته در وسط صحنه، بی شکیب

پروانه ای شبیه غزل از نگاه او

پر می کشد به سمت گلی عاشق و نجیب

نام تو چیست ای گل صد جلوه ی قشنگ؟

نام تو چیست ای غزل بکر و دلفریب؟

من می شوم قسم به خدا عاشق شما

در صحنه های بعدی این قصه عنقریب

***

حوا، بهشت، پرده ی دوم: صدای باد

شیطان پرید در وسط صحنه، نانجیب

شیطان؟! ولی اجازه ی بازی ندارد او

آدم به خشم بر سر آن فتنه زد نهیب

لبخند عشق بر لب حوا جوانه زد:

نام تو چیست؟ دلشده ی عاشق و غریب

من آدمم که سیب تو را چیدم از بهشت

حاشا نمیکنم که شدم عاشقت عجیب

عاشق شدن چه کار قشنگی است، خوب من

خال لب تو کرده مرا شاعر و ادیب

حوا کشید روی دلش عکس سیب سرخ

آدم نوشت نام خودش را به روی سیب

پایان قصه آدم و حوا یکی شدند

باغ بهشت، پرده آخر: درخت سیب

رضااسماعیلی

[ سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 ] [ 17:13 ] [ سنگ صبور ] [ ]

دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است

ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است



مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست

هزار عرصه براي پريدنم تنگ است



اسير خاکم و پرواز سرنوشتم بود

فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است



چگونه سر کند اينجا ترانه خود را؟

دلي که با تپش عشق او هماهنگ است



هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد

چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است



مرا به زاويه ي باغ عشق مهمان کن

در اين هزاره فقط عشق، پاک و بي رنگ است





 سلمان هراتی

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 23:5 ] [ سنگ صبور ] [ ]
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست
 
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پریدن تفنگ نیست

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاهِ رنگرزانِ دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست


 محمد سلمانی

[ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ] [ 17:44 ] [ سنگ صبور ] [ ]

بانوی نور، فاطمه جان...

شرمنده ایم که بهای حسینی شدنِ ما، بی حسین شدنِ تو بود؛

و شرمنده تر از آن اینکه، تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم...

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 20:0 ] [ سنگ صبور ] [ ]
می‌برم این روزها نام تو را آرام‌تر
تا بمانم در شمار عاشقان، گمنام‌تر
نیستی ، فرصت برای درددل کردن کم است
درددل باشد برای دردهایی عام‌تر
درد اول دوری از آیینه و آیینگی است
درد دوم درد دل‌هایی از این هم خام‌تر
کاش گاهی هم به ما سر می‌زدی هر چند نیست
در میان خستگان از قلب ما ناکام‌تر
خشک شد لب‌های ما با چند ندبه می‌رسی؟
جان مولا، ساقی از دست تو شد این جام تر؟!
زیر لب ذکر تو را هر روز و هر شب گفته‌ام
گفته‌ای: ‌آرام‌تر، آرام‌تر، آرام‌تر!
کاسه‌ی شعر مرا از دست عشق انداختی
تکّه‌ای را تر کن از سرچشمه‌ی الهام، تر!
می‌رسی و انتخابی سخت خواهی کرد، آه
بی‌گمان از عاشقانی به‌تر و خوش‌نام‌تر
سهم ما... شوق حضور و آبروی انتظار
سهم عاشق‌های از گم‌نام هم گم‌نام‌تر!
نغمه مستشار نظامی
[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 19:8 ] [ سنگ صبور ] [ ]

وفا نكردي وكردم ،جفا نديدم و ديدم

شكستي و نشكستم ،بريدي و نبريدم
اگر ز خلق ،ملامت و گرز كرده ،ندامت
كشيدم از تو كشيدم ؟شنيدم از تو شنيدم
كي ام ؟ شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم ،به روي شكوفه دويدم
مرا نصيب غم آمد ،شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم ،محبت تو گزيدم
 چو شمع خنده نكردي ،مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي ،مگر ز موي سپيدم
به جز وفا و عنايت ،نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم ،ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي ،چنين كه بار غم دل
زدست شكوه گرفتم ،به دوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب ميشد واز پي
چو گرد در قدم او ،دويدوم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده ،ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم ،گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم ،به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم
مهرداد اوستا
[ جمعه دهم شهریور 1391 ] [ 21:18 ] [ سنگ صبور ] [ ]
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
 
 با كمی مكث جواب داد :
 
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
 
 
پرسیدم ، آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد
:
 
 
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ...
 

 
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و

امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر
خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو

سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام

توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و

باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست.


 
دو چيز را هميشه فراموش كن:

خوبي كه به كسي مي كني

بدي كه كسي به تو مي كند
 
 
هميشه به ياد داشته باش:

در مجلسي وارد شدي زبانت را نگه دار

در سفره اي نشستي شكمت را نگه دار

در خانه اي وارد شدي چشمانت را نگه دار

در نماز ايستادي دلت را نگه دار
 
 
دنيا دو روز است:

يك روزبا تو و يك روز عليه تو

روزي كه با توست مغرور مشو و روزي كه عليه توست مايوس نشو. چرا

كه هر دو پايان پذيرند.
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:16 ] [ سنگ صبور ] [ ]
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟

خاطره، خاطره است

باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن

این دل مال "او"ست...

همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...


خـانه تـکانی دلـت مبـارک



[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 21:7 ] [ سنگ صبور ] [ ]

آقا سلام گرچه بلند است جایتان
می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست
یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد
یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است
یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست
شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی
گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی
انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند
جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد
بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان
تبلیغ پشت پرده شهوت مجاز شد

در کار حق مداخله کردیم، بد نبود
نان و شرف معامله کردیم، بد نبود

کم کم اصول دین خداوند پول شد
هر کس که پول داشت نمازش قبول شد

حرف خدا و دین محمد ز یاد رفت
آری تمام غیرت یاران به باد رفت

مسجد تهی و شهر پر از جنب و جوش شد
حتی بهشت نیز خرید و فروش شد

راه خدا به جانب ناحق کشیده شد
کم کم دروغ مصلحتی آفریده شد

تخم ریا میان دل ما جوانه زد
و مصلحت به گردۀ دین تازیانه زد

هر لقمۀ حرام شده سیر کردمان
و سفره های کفر نمک گیر کردمان

و کاروان جدا شد از راه مستقیم –
یعنی خلاصه می کنم آقا عوض شدیم

آقا خلاصۀ همه نامه ام غم است
آقا خلاصه می کنم اینجا جهنم است

یک بار دیگر از غم انسان طلوع کن
از عمق استغاثه یاران طلوع کن

یا از خدا عذاب زمین را طلب نما
یا اینکه مثل رحمت باران طلوع کن

دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست
اما هنوز تشنه نام محمد است

در انتهای نامه خیسم سلام بر
نام بزرگوار و نجیب پیامبر

سید مهدی موسوی

[ جمعه نهم دی 1390 ] [ 21:13 ] [ سنگ صبور ] [ ]
درباره وبلاگ

از شما خواننده ی گرامی خواهش دارم اگر مطالب مورد قبول واقع شد روح پدر و مادرم را با خواندن فاتحه یا صلواتی شاد کنید
خیلی دوست دارم با مخاطبینم در ارتباط باشم وبیشتر ازشون بدونم ویاد بگیرم نظرات شما در انتخاب کمکم می کنه
سنگ صبور










امکانات وب